حكيم ابوالقاسم فردوسى

267

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

نمىتوانى . فرود جوان در دژ هزار پرستنده داشت . آنان بر بام دژ ايستاده بودند و به فرود و سپاهيان ايران مىنگريستند . فرود بر خود نمىپسنديد كه در برابر نگاههاى جستجوگر ايشان در دژ حصارى شود . تخوار نگرانى وى را دريافت ، و به او گفت : اگر مىخواهى از سر ناچارى با طوس بجنگى هشيار باش كه او را نكشى . اسبش را نشانه بگير و بيفگن ، چون شاهان و سپهداران پياده جنگ نمىكنند او باز مىگردد . فرود پند تخوار را شنيد . با خدنگ اسب سپهبد را از پا درافگند . طوس پراگنده دل و دردمند به لشكرگاه برگشت . پرستندگان فرود به ديدن خسته دلى سپهدار خنده برداشتند و نعره‌هاى مستانه بركشيدند و پهلوانان وى را گفتند : اكنون كه از پيكار تندرست بازگشته‌اى ناشاد و شوريده حال مباش . گيو برآشفت و گفت اگر طوس از سر تيز خشمى و خودكامگى چنان كرد كه فرود بر او بدى آورد بايد سزاى جسارت خويش را دريابد . بدين سخنان درشت سلاح رزم بر خود آراست و گرازان آهنگ بر شدن به كوه كرد . فرود از تخوار پرسيد : اين سرافراز سوار كيست كه بر كوه مىشود ؟ تخوار جواب داد : اين گيو ، همان كس است كه دست پيران ، نياى ترا از پشت بست ، دو لشكر توران را در هم شكست با اسب از جيحون گذشت برادرت كىخسرو را به ايران برد و بر تخت پادشاهى نشاند . اگر خواهى با وى پيكار كنى اسبش را نشانه بگير و از افگندنش بپرهيز چنان كه اسب طوس را به تير كشتى . فرود كمان به زه كرد و تير بر سينه اسب گيو زد . اسب درغلتيد و سپهدار پياده به لشكرگاه برگشت . برفتند گردان همه پيش گيو * كه يزدان سپاس اى سرافراز نيو كه اسب است خسته تو خسته نيى * توان شد دگر بار ، بسته نيى جنگ بيژن با فرود بيژن از آن خوارى كه بر پدرش رسيده بود به خشم آمد ، با دلى پر